تبليغاتX
به سراغ من اگر می ایید نرم وآهسته بیایید


به سراغ من اگر می ایید نرم وآهسته بیایید

من خودم این شعرو خیلی دوست دارم  امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

هرچند یه کم شایدموسیقی شعر خیلی مثل قبلی ها خوب نباشه ولی به بزرگی خودتون ببخشید

***************************

بگذار مرغک تنهايي من با خيال تو به پرواز شود


وين همه درددل ناگفته لحظه اي همدم آواز شود

 

 

بگذار اين شب تنهايي را يک پريزاده به هم درشکند


شکند شيشه غمگين سکوت ،بغض سربسته من باز شود

 

 

بگذار يک سبد از واژه وگل نقش بندد در دفتر من


بگذار عرصه ميدان قلم باز شود

 

 

بگذار خلوت مسموم مرا نوشدارو بکند خنده تو


بگذار هستي من با تپش قلب تو هم ساز شود

 

 

بگذار خاطره خاکي من با تو به افلاک رسد


بگذار معني پيوند نگاه من و تو تا ابد راز شود

 

 

نعمت شعر غريبستاني ام،در گذر از دل تنگستاني ام


بگذار خاطره سبزت را تا که شعر من آغاز شود

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 12:49 توسط رضا| |

سلام
من شعراي قبلي رو با تخلص رضا مي نوشتم ولي يه مدت هست که تصميم گرفتم تخلصم رو"عارف"بذارم
هرچند فعلا چيزي از عرفان متوجه نمي شم اما سعي ميکنم حتما مراتبي از عرفان رو بشناسم
اميدوارم دل نوشته هام خوشتون بياد

 ************************************************************

بايد فراموشت کنم،اي نوگل زيباي من


بايد که برافتد غمت از دوش پير آساي من

 

 

بايدکه من طرحي دگراز مي بسازم تاکه غم


برچيند وکوچي کند از ظلمت شبهاي من


 


بايد روم از کوي تو،من فارغم از روي تو


بايد دل خود گيرم و راهي شوم ،ليلاي من

 

 

آري فقط تنها منم،تنهاي اين شبها منم


بايد رها گردد تنم،زين درد جان فرساي من

 

 

اکنون که بي کس مانده ام ازمن نمي گيري خبر


فردا که رخت خود برم مي پرسي از دنياي من

 

 

روياي تو بيرون نشد يک لحظه از اوهام من


بايد فراموشت کنم اي عشق پر سوداي من

 

 

آري خزان شد عمرمن در عشق بي فرجام تو


عارف ندارد توشه اي،جز شعر سحرآساي من

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:47 توسط رضا| |

شب رسید با کوله باری از سکوت

ازدحام خلوتم را باد داد

قطره قطره،لحظه لحظه رخنه کرد

در رگ تنهایی من خیمه زد

محو شد جانم در آهنگ سکوت

در نهایتهای من آواز عشق فریاد داد

 

شب رسید باری مرا دربهت خویش غرقم بساخت

با صدای زوزه باد آمد و

از میان تیرگی یک جرعه نور

در سیاهی های اعماقم بریخت

عالم تاریک من را باز هم نور او از تیرگی ها داد داد

 

خاک شب شعر مرا رویانده بود

شاخه های شعر من تا آسمان پر می گشود

من تهی بودم ز اندوه جهان

می نوشتم از دلم

می نوشتم از شبم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:18 توسط رضا| |

نگاه تو دلم را زیر و رو کرد

مکش یکدم نگاهت را روانیست

 

نگاهی مهربان از تو نخواهم

نگاهی تلخ کن اینکه وفا نیست

 

مرا یادآور بخت سپیدی

بیا اکنون که در نزدم خدا نیست

 

به من هرچه کنی جانا رواباد

که در کار غمت جور و جفا نیست

 

به عشق یوسف مصری زلیخا

درید صد پرده را اینکه خطا نیست

 

به پیش شرم تو یوسف زلیخاست

زعشقت بین که در یوسف حیا نیست

 

چنان شعری برای تو بسازم

که دروهم تمام ماسوا نیست

 

برای لحظه ای هر کس زعشقت

رها گردیده از کیش رضا نیست

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:17 توسط رضا| |

نظر به من نميکند نگار من نگار من

اثر در او نميکند  نگاه بي قرار من

 

به لحظه هاي بي کسي نمي شود حبيب من

نمي شود نمي شود دواي حال زار من

 

چو شمع محفلي شود به شعله هاي سرکشش

در آتشش خزان شود بهار روزگار من

 

به ناز و اشوه اش شدم اسير و مبتلاي او

رها نمي شود دگر دل دراين حصار من

 

به صبر در فراق او مگر خدا اجابتي

کند مرا به پاس انتظار بي قرار من

 

شبي به کوي او برو مگر که دولتي رسد

بکش حجاب وفاش کن نهان واشکار من

 

رضا بريز پاي او هر انچه هست ونيست را

فداي خنده اش بکن تمام کارو بارمن

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:10 توسط رضا| |


Design By : Night Skin