شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
مست از بوی بهار ورها از قفس و بند وحصار روی موجی از عشق می گشودم پروبالی به هوس تا به نهایت ابی روزگاری من هم فارغ از هر دو جهان فارغ از هر قفسی که مرا بند کند میزیستم من گمان می بردم چو نسیم ازادم من گمان می بردم که چو سرو استادم که رهایم ز جهان قفسی بود مرا تنگتر از هر قفسی که در ان هیچ نجنبد نفسی از نفسی قفسی بس تاریک گاهی از روزن کور زندان پرتوئی می امد من از ان روزن کور به جهانی از نور خیره می ماندم و حسرت همه جان مرا پر میکرد من به زندانی تن وبه زنجیر هوس افتادم من به دام دنیا افتادم لشگر عشق باید که دگر زنده شود بیخ رویای محال دنیا کنده شود جای رگهای هوای دنیا نفس تازه ای از عشق اکنده شود من دگر بنده عشقم چون نسیم زندانی عشقم تو بدان عشق که زنجیر تو بر دل بنهادم "من از ان روز که در بند توام ازادم" (دیوانه) هديه اي از سر عشق كه نگينش ماه است به تو روح پاكي ميكنمش ارزاني به همه دلتنگي پايان بدهم تو مرا مينگري من تو را مينگرم دست در دست به عشق زير مهر مهتاب وخدا با همه عشق به ما (دیوانه) که چشمان تو هم روی سرم سنگین است با یک نگاهت غرق چشمانت بسازم حرفی مزن چیزی مگو دم بر نیاور مست از شراب نا چشمانت بسازم سر بر مدار از شانه ام ای هستی من تا یک غزل در وصف چشمانت بسازم ارامشی ست در عمق چشمانت که گویی تا خویشتن را بهر چشمانت ببازم بنشین بر دیوانه ات تا لحضه ای چند کام از لبت گیرم به چشمانت بنازم بنشین نگار من مگو وقت سفر شد افسانه ای از کار چشمانت بسازم طوفان دریای دلم ارام نگیرد ارامش از طوفان چشمانت بسازم من در رهت اخر شوم قربانی عشق تا عالمی را رهنورد چشمانت بسازم (دیوانه) وبه اندوه غریب غربت وبه شبهای پر از حسرت تو به هوا وبه نسیم وبه لبخند سحر وبه صبح وشفق بیداری وبه گرمای وجودم سوگند به تو می اندیشم زندگی بسته به تاب زلفی ست زندگی هیچ ندارد به جز عشق وهوس به جز جان ونفس من دلگیر تر ازپیش غرق در جام غروب وبه گرمای وجودم سوگند مات مبهوت توام به تو می اندیشم به تو جان مایه عشق به تو جان جانان تو مگر می دانی درون گرمم به تماشای گل لبخندت به تمنای نگاهت گرم است جان تاریک من از پرتو نورت روشن به نفس ائینه آب وبه اعجاز سکوت وخلوت وبه ادراک نگاه وبه اعماق دل تنهایی وبه احساس وقلم وبه گرمای وجودم سوگند من گرفتار توام به تو می اندیشم به تو جان مایه عشق به تو جان جانان (دیوانه) شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خواندم از لاینتناهی آوای تو می آردم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای که عشق تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی (فرید.ن مشیری)
امشب هر جا باشي با خدا مي ايم شب تنهاي تو را جان بدهم
من به همراه خدا پيش چشمان توام
من وتو به خدا مينگريم وخدا با همه عشق به ما
نه جدايي اينجاست نه خبر از فرداست
عمر امشب چقدر كوتاه است چون سلام پلكي ميگذرد
تا جهان هست به يادم باشد لذت اين شب با هم بودن
لذت لحظه ديدار خدا پشت چشمان عسل گونه تو
اوج لذت يعني هم اغوشي ما با خداي تنها چه غريبيم در آغوش خدا
چه خيال پاكي كاش فردا نشود كاش روياي محال من وتو...آه!!!
چه غريب است اين شعر كه خدا ومن وتو
تو مرا مينگري من تو را مينگرم من وتو به خدا مينگريم

