به سراغ من اگر می ایید نرم وآهسته بیایید
هرچند یه کم شایدموسیقی شعر خیلی مثل قبلی ها خوب نباشه ولی به بزرگی خودتون ببخشید *************************** بگذار مرغک تنهايي من با خيال تو به پرواز شود بگذار اين شب تنهايي را يک پريزاده به هم درشکند بگذار يک سبد از واژه وگل نقش بندد در دفتر من بگذار خلوت مسموم مرا نوشدارو بکند خنده تو بگذار خاطره خاکي من با تو به افلاک رسد نعمت شعر غريبستاني ام،در گذر از دل تنگستاني ام ************************************************************ بايد فراموشت کنم،اي نوگل زيباي من بايدکه من طرحي دگراز مي بسازم تاکه غم آري فقط تنها منم،تنهاي اين شبها منم اکنون که بي کس مانده ام ازمن نمي گيري خبر روياي تو بيرون نشد يک لحظه از اوهام من آري خزان شد عمرمن در عشق بي فرجام تو شب رسید با کوله باری از سکوت ازدحام خلوتم را باد داد قطره قطره،لحظه لحظه رخنه کرد در رگ تنهایی من خیمه زد محو شد جانم در آهنگ سکوت در نهایتهای من آواز عشق فریاد داد شب رسید باری مرا دربهت خویش غرقم بساخت با صدای زوزه باد آمد و از میان تیرگی یک جرعه نور در سیاهی های اعماقم بریخت عالم تاریک من را باز هم نور او از تیرگی ها داد داد خاک شب شعر مرا رویانده بود شاخه های شعر من تا آسمان پر می گشود من تهی بودم ز اندوه جهان می نوشتم از دلم می نوشتم از شبم نگاه تو دلم را زیر و رو کرد مکش یکدم نگاهت را روانیست نگاهی مهربان از تو نخواهم نگاهی تلخ کن اینکه وفا نیست مرا یادآور بخت سپیدی بیا اکنون که در نزدم خدا نیست به من هرچه کنی جانا رواباد که در کار غمت جور و جفا نیست به عشق یوسف مصری زلیخا درید صد پرده را اینکه خطا نیست به پیش شرم تو یوسف زلیخاست زعشقت بین که در یوسف حیا نیست چنان شعری برای تو بسازم که دروهم تمام ماسوا نیست برای لحظه ای هر کس زعشقت رها گردیده از کیش رضا نیست اثر در او نميکند نگاه بي قرار من به لحظه هاي بي کسي نمي شود حبيب من نمي شود نمي شود دواي حال زار من چو شمع محفلي شود به شعله هاي سرکشش در آتشش خزان شود بهار روزگار من به ناز و اشوه اش شدم اسير و مبتلاي او رها نمي شود دگر دل دراين حصار من به صبر در فراق او مگر خدا اجابتي کند مرا به پاس انتظار بي قرار من شبي به کوي او برو مگر که دولتي رسد بکش حجاب وفاش کن نهان واشکار من رضا بريز پاي او هر انچه هست ونيست را فداي خنده اش بکن تمام کارو بارمن
وين همه درددل ناگفته لحظه اي همدم آواز شود
شکند شيشه غمگين سکوت ،بغض سربسته من باز شود
بگذار عرصه ميدان قلم باز شود
بگذار هستي من با تپش قلب تو هم ساز شود
بگذار معني پيوند نگاه من و تو تا ابد راز شود
بگذار خاطره سبزت را تا که شعر من آغاز شود
من شعراي قبلي رو با تخلص رضا مي نوشتم ولي يه مدت هست که تصميم گرفتم تخلصم رو"عارف"بذارم
هرچند فعلا چيزي از عرفان متوجه نمي شم اما سعي ميکنم حتما مراتبي از عرفان رو بشناسم
اميدوارم دل نوشته هام خوشتون بياد
بايد که برافتد غمت از دوش پير آساي من
برچيند وکوچي کند از ظلمت شبهاي من
بايد روم از کوي تو،من فارغم از روي تو
بايد دل خود گيرم و راهي شوم ،ليلاي من
بايد رها گردد تنم،زين درد جان فرساي من
فردا که رخت خود برم مي پرسي از دنياي من
بايد فراموشت کنم اي عشق پر سوداي من
عارف ندارد توشه اي،جز شعر سحرآساي من
| Design By : Night Skin |


